![]() |
![]() |
|
|
خداحافظ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 16:5 توسط فاطمه |
|
|
چه فتح بلندی! اما.... به عجیب آسمانی رسیدم بوی خاک میدهد تنها یک ستاره نه!خدایا... به فریبی ساده گره خورده ام آسمان کجا...؟ تنها به تجربه ی حقارت انسان ستاره ای هوس زمین کرده است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 12:8 توسط فاطمه |
|
|
می خواهم همه ی ذهنم را پاک کنم می خواهم ذهنم سفید شود می خواهم سیاه نباشم می خواهم به هیچ فکر نکنم می خواهم ....!!! نه...! نمی خواهم تو را از یاد ببرم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 16:50 توسط فاطمه |
|
|
كنار پنجره بودم كه آسمان باريد صداي مرگ برايم رهاترين دل بود هجوم خلوت شبهاي سرد و مهتابي چقدر زندگيم بي تو سخت و مشكل بود كنار پنجره بودم هوا پر از غم بود ز قلب ثانيه ها بوي هوش مي آمد تمام صورت شب خيس اشك بود ولي صداي گام غريبي به گوش مي آمد كنار پنجره بودم غريبه اي آمد غريبه بود ولي چشمهاي گرمي داشت به شيوه گل مريم مرا صدا مي كرد بلور يخ زده قلب من ترك برداشت و ايستاد كنارم براي يك لحظه تمام قصه غمهاي من هويدا بود به چشمهاي غريبش نگاه كردم باز چقدر برق نگاهش شبيه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 11:53 توسط فاطمه |
|
|
عشق واقعی اینه که بعد از سی سال زندگی مشترک وقتی تو پارک روی نیمکت نشستی بتونی از صمیم قلب به همسرت بگی دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 11:4 توسط فاطمه |
|
|
مثل این است که شب نمناک است دیگران را هم غم است به دل غم من لیک غمی غمناک است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 15:31 توسط فاطمه |
|
|
با خودم قدم می زنم خودم را به پارک می برم گاهی هم بدم نمی آید سر خودم داد بکشم و این همه پا پیش می گذارم که پس نیفتم... که نشان بدهم اینجا بی خود نیستم...!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 14:39 توسط فاطمه |
|
|
لاک پشت نیست اندیشه ی من که زیر و رویش کند هوس هر رهگذری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 12:44 توسط فاطمه |
|
|
ذوب شدن همچون شمع را دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 16:12 توسط فاطمه |
|
|
تو رفتهاي، ... ديگر دستهايمان به هم نميرسد! در اتاقام روي يك صندلي چوبي كهنه نشستهام و به تو فكر ميكنم. اينجا هوا، چهقدر سرد است، ... فقط يك گيتار كهنه، ... آنسوتَرك چند دفتر رنگ و رو رفتهء شعر و يك پنجره رو به ترانه ... ميبيني، اينجا فقط به اندازهء وسعت تنهاييام جا دارد! اما در كنار پنجره ميتوان شاعرتر بود. ميداني، از كنار پنجره شهر زيباتر ميشود. و عابران عاشقتر! در كنار پنجره باز هم تو را ميبينم، در فصلي تازه. اينجا همهء عابران از تو، من شدهاند و تو در زيباي اين منظره با هر قدمات سكوت ابدي را ميشكني و با هر نگاهات واژهای از خط خيال پر ميكشد. و نسيم عطر تو، عطر ترانه را به كنارم ميآورد . در كنار اين پنجره، هنوز ميتوان ساده ماند و شاعر بود. هنوز ميتوان آسمان را لمس كرد و از پرندههاي مهاجر گفت، هنوز ميتوان از شكستن نهراسيد! و هنوز ميتوان دوست داشت، ... در كنار اين پنجره، من هنوز و هر روز تو را ميبينم.
كاش خودت بودي و ميديدي كه در كوچهء خالي، از چه چيزهاي ديگري ميتوان لبريز شد! شايد اين آوازخوان كه از گذرگاههاي تاريك ميآيد نيز تو را به يادم آورد. او با همه فرق ميكند. وقتي او ميخواند آسمان خوشرنگتر ميشود. وقتي او ميخواند هوا بارانيست! او «شبزده» را از بر است! و من با او حرف ميزنم، بي آن كه لبام باز شود، ولي ديوانه نيستم! شايد، ... نميدانم!
كورمال كورمال به اتاق، كه عطر ترانه از هر سويش پر ميكشد، بر ميگردم. حالا ميفهمم چه سرماي مطبوعي دارد! نگاهي به دفتر شعرم مياندازم. بسياري از اين شعرها به نام توست! كاش بودي و اينها را ميخواندي، ... كاش بودي! عميقترين حسام اين است: "كاش بودي تو!" در حالي كه دستانام به لرزش خوبي رسيده، گيتارم را بر ميدارم تا باز زخمهاي به بغض تركخوردهام بكشم: "كدوم ... خزون خوشآواز تو رو صدا كرد؟ ... اي عاشق! ..." |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 9:38 توسط فاطمه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 10:23 توسط فاطمه |
|
|
وقتی که تو را دیدم،از پس پرده ی سخت جسم،روح بلند و پاکت را ملاقات کردم.تو چشمانم را فروغی تازه بخشیدی و من در دیار خاکی شدم کور عصا به دستی که به بیراهه رفتم. اکنون من با چشمانی تو را میبینم که ابدیت را میبیند،خوبی،مهربانیو خوشبختی را میبیند. گل خوشبختی من! من تو را از بین هزاران گل و هزاران گلستان با چشم جانم چیدم،از میان انبوه گلهای رقصان،گلهای خندان ،گلهای چشمک زن. سو سوی ستاره ی وجودت خورشید شبهای تاریکم شد. جای پایت هادی من و طنین خوش قلبت سکوت خلوتم را شکست و تو که قوی و استوار بر فراز عرش ایستاده ای بر سرم باران خوشبختی باریدی. من بهشت را در تو میبینم و با تو عشقی را لمس میکنم که از خدا نشات میگیرد: خالص،صاف،روان من با تو مهربانیم به سلیمان میماند : نیک،خوب،بخشنده اما بی تو عاشق زارم چو لیلی: دربه در،بی ثمر،بی تکیه گاه و با تو راز خلقت را کشف کردم ،نه چون خدا که تو را از بهشت برانم. من راه عشق را با تو تا خدا می پیمایم و آنگاه من با تو: کمالم تمامم خدایم من با تو خدایم.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 10:42 توسط فاطمه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 10:54 توسط فاطمه |
|
|
در آرزوی بازگشت و سر زدن آفتاب وصال تو، |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 17:29 توسط فاطمه |
|
|
غمگین ساکت تنها! نشسته با ماه در خلوت ساکت شبانگاه اشکی به رخم دوید ناگاه روی تو شکفت در سرشکم دیدم که هنوز عاشقم آه. . . !!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 11:21 توسط فاطمه |
|
|
خبر آمد خبری در راه است سر خوش آن دل که از آن آگاه است شاید این جمعه بیاید شاید پرده از چهره گشاید شاید با همه ی لحن خوش آواییم در به در کوچه ی تنهاییم ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر نغمه ی تو از همه پر شور تر کاش که این فاصله را کم کنی محنت این قافله را کم کنی کاش که همسایه ی ما میشدی مایه ی آسایه ی ما میشدی دوش مرا حال خوشی دست داد سینه ی ما را عطشی دست داد نام تو بردم لبم آتش گرفت شعله به دامان سیاوش گرفت نام تو آرامه ی جان من است نامه ی تو خط امان من است ای نگه ات خواستگه آفتاب بر من ظلمت زده یک شب بتاب پرده بر انداز ز چشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم ای نفست یار و مددکار ما کی و کجا وعده ی دیدار ما!؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 10:52 توسط فاطمه |
|
|
خدایا! من پیراهنم را از غبار راه تکانده ام زلالی به من ده که گناهان خویش را در آن بشویم و تو از تمام پنجره ها به من بنگر که من خسته از ظلمی هستم که به خویش روا داشته ام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 10:14 توسط فاطمه |
|
|
طلوع: خواب. ابر. سقوط. رعد. اشك باران. لبخند...به ياد تك تك روزهايي كه مي چكند. مرگ. تولدت مبارك. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 12:10 توسط فاطمه |
|
|
بگذار که در حسرت دیدار بمیرم در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم دشوار بود مردن و روی تو ندیدن بگذار به دلخواه تو دشوار تو بمیرم بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ در وحشت و اندوه شب تار بمیرم بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم میمیرم از این درد که جان دگرم نیست تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم تا بوده ام ای دوست؛ وفادار تو بودم بگذار بدانگونه وفادار بمیرم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 10:39 توسط فاطمه |
|
|
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه ی یک زنجره است مرگ در ذهن اقاقی جاری است مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان مرگ در حنجره ی سرخ گلو میخواند مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است مرگ گاهی ریحان میچیند-گاه در سایه نشسته به ما می نگرد و همه میدانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است و نترسیم از مرگ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 10:8 توسط فاطمه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 9:30 توسط فاطمه |
|
|
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور با خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروزها دیروزها دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 11:54 توسط فاطمه |
|
|
ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش برمیداری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان میدهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی میباشی دیده سرشک بار را خشک میگردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش میکند و میخواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده در گرداب سهمناک پرتاب میکند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشمتنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او میگسترانی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 10:25 توسط فاطمه |
|
|
خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب گلهای حسرت نمی چینی دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه جای سیلی های باد روش نمی مونه دیگه بیدار نمیشی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی قانون جنگل رو زیر پا گذاشتی اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو ،تو جنگل نمی تونستی بمونی دلت رو بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی میگه میدونم میبینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم تیر 1385ساعت 10:56 توسط فاطمه |
|
|
خدایا به من نوری ده که گناهان خود را در آن شویم زیرا من خسته از ظلمی هستم که به خود روا داشته ام.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 11:39 توسط فاطمه |
|
|
زندگی یعنی ساز عاشق
مرگ یعنی نقطه ی پایان عشق زندگی تنها پناه عاشقان مرگ تنها خشکی دریای
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 17:39 توسط فاطمه |
|
|
عزادار دلم هستم تو زندون دلم پوسیدم میخوام پر بکشم بیام بیرون
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 11:18 توسط فاطمه |
|
|
روزي خواهم سرود قصه ي امدنت را از راهي دور
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 11:25 توسط فاطمه |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 14:26 توسط فاطمه |
|
|
خواهم خواند ترا برای آخرین بار، خواهم گفت ترا (( بیا ... )). خواهم دوخت چشم هایم را برای آخرین بار به راه نیامده ات، خواهم گریست برایت برای آخرین بار، برای آخرین بار... و اگر باز نیایی، برای اولین و آخرین بار، خواهم مرد! اما ... بعد از مرگم حتی اگر بیایی، باز به جای من، خاطره ها زنده اند، ببوس خاطره ها را، اما ... خاطره ها کجا و من کجا؟! آیا خاطره ها هم چون من، برایت عاشقانه اند؟! آیا خاطره ها هم چون من، برایت می میرند؟! اصلاً مگر خاطره ها هم میرند؟... به سر آمد پاییز کاش میشد که بدانم که چرا؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 18:14 توسط فاطمه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست
|
|
|
||
|
عزیز مهربونم پن تک آرشیو پیوندهای روزانه |
||
|
RSS
|